پیر مرد روی ویلچرسیگارش را که می گیراندگفت
دمپایی پلاستیکی :قهوه ای
پیر زن گفت هنر پیشه که بود جوان بود
می رقصد
دمپایی :زرد
دیگری گفت من نوه ای هستم که مدت ها به انتظارم ایستاده
ابی
سر را در میان پا هایش گذاشته بود
می ماند به خلسه رفته باشد
می گویند همیشه در این حا ل است
سبز
گریه می کرد
۱۸ سال است فرزندان به دیدنش نیا مده اند
سرخ
۲۷ سال در کهریزک روز گار گذرانده است
سفید
باقی همه مرگ است در کهریزک