سقراط: نیکی یا خیر را به نشانه ی نهایت حقیقت منشا وجود و با لاترین موضوع شناخت معرفی می کند
افلاطون:واقعیت های که توسط ذهن قابل درک هستند
من:حقیقت این است که هیچ حقیقتی نیست.پس هیچ حقیقتی نیست نیز نیست
من نیستم.من نیستم نیست.من نیستم نیست نیست.
یکی:حقیقت خداست حقیقت ماییم
من:خدا نسیت.خدا نسیت نیز نیست.من نیستم.شما شاید
شاید نیست.قطعیت نیست
عدم قطعیت نیست....
همه ی اینها می شود : هیچی نیست
پ.ن: هیچی نیست هم نیست
نوری گند
تمامی پلشتی خود را به رخم می کشد
فرا فکنی گه در این شب ها
فصل سرد را نیز متاخر می کند
نه دستی مرا بیرون می کشد
نه سیفونی است که غرقابه ام کند
سمفونی تیره روزی
استوار می نوازد
و چرک ترین سفیدی که تا کنون دیده ام
نقش رفلکتور و اینه را توام بازی می کند
لحظاتی که از هر کثافتی اکنده اند
به سوی خوشبختیم می خوانند
هر شب سر بر بالینی می گذارم
که الوده ی خون و منی است
نفس تنگی از افیون یاهوای بهشت نیست
تنفس گر گرفته ی مردمانی است
که پاکی را در اوج شهوت ارائه می دهند
از زنا فارغ می شوند
بر نماز می ایستند